کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را ...

تو نیکی می کن و در دجله انداز خارجی !

پسرک برای گذران زندگی وتامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.

ازاین خانه به اون خانه می رفت تاشاید بتواند پولی بدست آورد.

روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10سنتی برایش باقی مانده است واین درحالی بود

 که شدیدا احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.

به طوراتفاقی درب خانه ای رازد دخترجوانی دررا باز کرد.

پسرک با دیدن چهره زیبای دخترک دستپاچه شد وبه جای غذا فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان شیر آورد

پسر به آهستگی شیرراسرکشید وگفت : چقدرباید به شما بپردازم ؟

دختر پاسخ داد : چیزی نباید بپردازی. مادر به مایادداده که نیکی مابه ازائی ندارد .

پسرک گفت : پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم

سالها بعداین دختربه شدت  بیمارشد پزشکان محلی از درمان اور درماندند واورا برای معالجه

به شهری بزرگتر فرستادند تادربیمارستانی مجهز نسبت به درمان او اقدام کنند .

دکتر هوارد کلی جهت بررسی وضعیت بیمار فراخوانده شد .

هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی درچشمانش درخشید

بلافاصله بلندشد وبسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد لباس پزشکی اش را برتن کرد

برای دیدن مریض وارد اطاق شد .دراولین نگاه اورا شناخت از آن روز به بعد زن را مورد

توجهات خاص خود قرارداد وسرانجام پس از یک تلاش طولانی پیروزی از آن دکترشد.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود به درخواست دکتر هزینه درمان

جهت تایید نزداوبرده شد .

  گوشه صورتحساب چیزی نوشت وآنرادرون پاکتی گذاشت وبرای زن ارسال نمود.

زن از دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکارباشد

سرانجام پاکت را باز کرد چیزی توجهش را جلب کرد

چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود آهسته آنرا خواند :

((  بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است  ))

   + امیــــر ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۱
comment نظرات ()