کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را ...

چند حکایت شیرین از عبید زاکانی

1-سپاهی ای را گفتند که چرا به جنگ بیرون نشوی ؟ گفت به خدای که من یک تن از ایشان را نشناسم و آنان نیز مرا نمی شناسند 
اصلا دشمنی من و ایشان از کجا پدید آمده است؟ 
2-مردی به خربزه فروشی رفت که طرف فریاد می زد : [[بدوید این خربزه عسل است نه اصلا نه قند و رطب است]] 
مردی رسید و گفت ببخشید بیماری دارم که هوس خربزه ترش کرده است اگر داری بده طرف گفت بین خودمان بماند این ها همه سرکه اعلا است 
3-مردی حجاج بن یوسف را گفت که تو را در خوابم در بهشتی بزرگ دیدم گفت اگر خوابت درست باشد در آن سرا بیداد بیش از دنیاست.

4-شخصی دعوای خد ائی می کرد او را پیش خلیفه برد ند او را گفت پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند گفت نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم

5-شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست برنجید و گفت ای مردک کوری سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی

   + امیــــر ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
comment نظرات ()