کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را ...

شعر" دلتنگی ما "

مشکلی نیست
فقــــــــــط
روزگار غم بار است
دیدگانم نم ناک
خسته و دل زده ام از هر چیز
نای رفتن
یار نیست پای مرا
سرگذشتم نه سیاه - نه سپید
اندکی نارنجی
دوردست نیز نمایانم نیست
کور سویی که در آن تاریکی است
نه که تحریک کند
شوق مرا
بر ماندن
بر رفتن ....
مانده ام سر گردان
بر چرایی زمان
بر گذشتی که نه خوش بود - نه بد
نه که شیرین - نه که تلخ
هیچ و پوچی شد و افسوس و من سردرگم
آرزو می کنم ای کاش
دو قدم دورتر از اکنونم
طعم نوری بچشم
که مرا شوق شود
غم و اندوه مرا پاک شود
نه سرابی باشد
که بسازم کوهی
و در افتم در چاه

   + امیــــر ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
comment نظرات ()